شمارهٔ ۴۲۸
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذاردهرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگویدبی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد
حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبدمن می روم و لیکن بختم نمی گذارد
سنگین دلان بخندند از بی قراریِ مارضوان اگر ببیند رویِ تو حالت آرد
گر تلخ گفت شیرین فرهاد می پسنددور زهر می فرستد چون نوش می گوارد
قاضی چه کار دارد با اعتقادِ عاشقگو از پسِ قضا رو گر شرع می گذارد
در آتشِ جدایی بس معجزی نباشدبر آبِ چشمِ عاشق گر سیلِ خون ببارد
با آن که در حضورم اثبات جهل باشدپنداشتم به غیبت کز ما خبر ندارد
تنها مرو نزاری زیرا کسی ببایدکو را به ما نماید ما را بدو سپارد