شمارهٔ ۷۹۳
در خیال آبادِ خود بنشسته امدر به رویِ نیک و بد بر بسته ام
گو مدارِ چرخ هر چون خواه بادمن چو نقطه ثابت و آهسته ام
فارغم از نام و ننگ و صلح و جنگهیچ دیگر نیست از خود رسته ام
یافتم از چاهِ ظلمانی خلاصزان که در حبل المتین پیوسته ام
می نهم مرهم بسی مجروح راگرچه هم از خویشتن دل خسته ام
می کشد عشق از کنارم در میانگرچه از دستِ ملامت جسته ام
با نزاری گرچه تنها خوش ترستدر خیال آبادِ خود بنشسته ام