شمارهٔ ۷۹۴
ز وصلِ تو نفسی بهره بر نداشته امبیا بیا که به تو این نظر نداشته ام
شبی به روز نیاورده ام ز فرقتِ توکه هر دو دیده به خوناب تر نداشته ام
ز حسرتِ شکرت چون مگس دمی نزدمکه هر دو دست به بالایِ سر نداشته ام
تو فارغ از من و بر من شبی به روز نشدکه نالۀ دل و سوزِ جگر نداشته ام
ز عشقِ من همه آفاق را خبر شد و منز عشق و عاشقیِ خود خبر نداشته ام
ارادتم به تو بوده ست و در محبّت توغمِ بلای قضا و قدر نداشته ام
درین دیار زیارت گهی نمی دانمکه من نرفته ام و دست بر نداشته ام
غمِ نزاریِ مسکین بخور که در همه عمربه جز غمِ خیر و شر نداشته ام