گنج

شمارهٔ ۱۲۹۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ی۱۰ بیت
ای اگر بوی بری از نفسِ خرّمِ میمعجزِ عیسیِ مریم به تو بنماید وَی
تا به جانت نرسد ذوق نیابی وه وهتا تجرّع نکنی قدر ندانی هَی هَی
معتقد باش به مستانِ برانداخته دینبشنو این خورده و طومارِ بزرگی کن طَی
محتسب گفت بیا برشکن از خمر و خماربعد ازین توبه کن از مطرب و چنگ و دف و نی
گفتم آری نخورم بیش می و خوردم و عقلمعترض گشت و ز تشویر نشستم در خَوی
باز با عقل درافتادم و گفتم بی جانآدمی زنده محال است کجا کو که و کی
جانِ من زنده به جامی ست که باشد پُرجانحِرز من تازه به وردی ست که باشد با حی
گرچه مستان خرابیم چنان می نخوریمکه بود دردِ سر و رنجِ خمارش در پَی
راست چون دایره بر مرکز خم می گردیمخنب قطب است مگر گویی و مخمور جُدَی
تا بود منطقه و خطّ و محیط و محوربر نگردم چو نزاری ز مدارِ خُمِ مَی