گنج

شمارهٔ ۱۰۷

همنشین درد باید شد چو درمان بایدتترک جان باید گرفت ار وصل جانان بایدت
وصل جانان در نیابی تا ز جان در نگذریمرد جانان نیستی بی شبهه تا جان بایدت
تن به دشواری فرو ده تا به آسانی رسیهست دشوارت که بی دشوار آسان بایدت
گر دل آسوده خواهی رنج بر باید گرفتورلب پر خنده خواهی دیده گریان بایدت
همچو اسماعیل باید پیش قربان سرنهادگر به تیغ بی نیازی نفس قربان بایدت
سال ها پیدا و پنهان راز باید جست بازگر نشان سرّ این اسرار پنهان بایدت
رهروان عشق او از سر قدم سازند و بسابتدا از سر کن ار این ره به پایان بایدت
عشق او را با سر و سامان چه کارست ای پسرنیستی عاشق چو سر خواهی و سامان بایدت
این و آن بگذار و جز او را مخواه در هر دو کوناو نخواهد مر تو را تا این و تا آن بایدت
چو نزاری کن خریداری هجرانش به جانگر وصال دوست می خواهی و ارزان بایدت