شمارهٔ ۱۰۶
تو را تا با تو باشد چون و چندتنباشد راه درویشی پسندت
بروتی بر جهان زن کین زبون گیرندارد جز برای ریشخندت
دمی گر یا تو در سازد دگر دمبسوزاند بر آتش چون سپندت
قلندروار اگر مردی برون برکه خوی خواجگی از بن بکندت
ز دست آرزو برخیز و بنشینکه دست آرزو شد پایبندت
هوا در خانه ی شهوت کشیدتطمع در کوی رسوایی فکندت
ز خود گر ایمنی ره بی گزند استدر این ره هم ز خود باشد گزندت
به نقد امروز بی خود شو که فرداپشیمانی نباشد سودمندت
نزاری با تو برگفت آن چه دانستپدر زین به نخواهد داد پندت