شمارهٔ ۱۰۵
آتش سودای تو جانم بسوختیک شررش هر دو جهانم بسوخت
سوخته را خوش بتوان سوختنسوختهای بودم از آنم بسوخت
طاقت خورشید وصالم نبودحیرت از آن وسع و توانم بسوخت
از من و ما گر اثری بود، رفتعشق بهکل نام و نشانم بسوخت
قصد سخن کردم تا سوز دلشرح دهم ، کام و زبانم بسوخت
خواستم از درد که احوال جانوصف کنم، شرح و بیانم بسوخت
نامهٔ اندوه نهادم اساسسوز سخن کلک و بنانم بسوخت
بس که چراغ نظر افروختممردمک چشم عیانم بسوخت
دود سخن روزن حلقم ببستتفِّ جگر شمع روانم بسوخت
قصه دراز است نزاری خموشگو همه پیدا و نهانم بسوخت