شمارهٔ ۱۰۴
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اربسوخت۷ بیت
که دیدهای که چو من در فراق یار بسوختبسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت
مرا ببین و ز من اعتبار کن یارااگر کسی نشنیدی کز انتظار بسوخت
غم تو صاعقهای در میان جانم زدکه ترّ و خشک وجودم به اعتبار بسوخت
سرشک دیده چنان میرود ز سوز جگرکه قطره قطره چون ژاله در کنار بسوخت
نفسنفس که درآمد ز حلق پر دودمز تاب آتش آهم شراروار بسوخت
چنان دماغ دلم از تف سموم خیالبسوختند که هم خواب و هم قرار بسوخت
بسوزد آتش دوزخ وجود عاصی راچنانکه جان نزاری ز هجر یار بسوخت