شمارهٔ ۱۰۳
چه باشد ار دهدم روزگار چندان بختکه روی دوست ببینم، دریغ کو آن بخت
گذشت عمر و برون نامد از وبال اخترفرو شدیم به درد و نکرد درمان بخت
به سوز ناله و فریاد من نشد بیداردمی ز خواب تغافل زهی تن آسان بخت
نه بخت آنکه کند توبه از فضولی دلنه روی آنکه شود بعد از این به سامان بخت
چگونه جمع بود خاطرم که میبینمچو زلف دوست سر آسیمه و پریشان بخت
چنان نزار شدم در فراق دوست که عقلدو چشم خیره بماند از من گریزان بخت
ستیزه میکند و میرود به طنّازیز دور بر من عاجز به خیره خندان بخت
ز بخت چند کنم استعانت اندر عشقهنوز باش کزین ورطه چون برد جان بخت
نزاریا چو چنین شد صلاح دانی چیست؟که امتحان نکنی عهد سست پیمان بخت
ز خویشتن به در آی و به خویشتن بگذارزمانه را و ازین بیشتر مرنجان بخت