شمارهٔ ۱۰۲
مبصّری که تواند خس از گهر بشناختبه عشق عشق و خرد را ز یک دگر بشناخت
سفر به عشق توان کرد مرد عاشق راخرد به کار نیاید چو اینقدر بشناخت
دلیل عاشق عشق است و عقل پنداردکه او طریق صواب از ره خطر بشناخت
تو را به عشق تو بشناختم به عشق، آریگمان مبر که مگر عقل مختصر بشناخت
ولی به دیدهٔ جان دیده بودمت اولچو باز دیدمت اینجا دل آن نظر بشناخت
دلی که با همه عالم برابرت نکندبه هجر قیمت وصل تو بیشتر بشناخت
کسی که طعم کبست و مذاق مَقَل چشیدحلاوت عسل و لذّت شکر بشناخت
نزاریی که نداند شناخت پا از سربه روزِ عقل چو دیوانه شد مگر بشناخت
نه همچنان سخن ناشناخت میگویدکجا ز هوش درآمد که پا ز سر بشناخت