شمارهٔ ۱۳۵۳
صنوبر قامتی دیدم به راهیرقیبش بر عقب افتاده ماهی
همین تا چشم من بر رویش افتادبرآمد از دلِ پُر دردم آهی
بدو گفتم برایِ لله آخرچه باشد گر کنی درما نگاهی
به چشمِ مرحمت کن التفاتیمشو در خونِ جانِ بی گناهی
نمی ترسی که فردا در مظالمبگیرد دامنت فریاد خواهی
به من گفت آخر ای فرسوده ایّامنشد حاصل هنوزت انتباهی
چه می گویی نمی دانی که آخرندارد این تمنّا سر به راهی
ترا قدرِ وصالِ ما نباشدگدایی را چه حّدِ پادشاهی
نزولِ ما و کنجِ کلبه ی تودریغ انصاف را یوسف به چاهی
نزاری از کهن سالان نزیبدطمع کردن چنین در وصلِ ماهی
مرو در سایه ی زلفم طلب کنمگر ایمن تَرَک یابی پناهی