گنج

شمارهٔ ۱۳۵۴

چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهیچو چشم باز گشایم مرا رسد ماهی
فقیر را چه سعادت ورایِ آن باشدکه سر به کنجِ خرابش در آورد شاهی
میانِ ظلمتِ شب نورِ طلعتش باشدچو یوسفی که برآرد سر از بُنِ چاهی
اگر به تیغ زنند ار به تیر من باریز کویِ دوست فراتر نمی برم راهی
حذر ز دردِ دلم کآفتاب خیره شودگر از درونِ پُر آتشم برآورم آهی
به اعتقادِ نزاری اگر به غیبتِ منهمه جهان به جوی ارزد و جوی کاهی