شمارهٔ ۱۱۹۸
به بالینم فراز آمد میان خواب و بیداریبتی ماهی نمی دانم سروشی بود پنداری
چو بانگ صبح بشنیدم فرشته صورتی دیدمچو ماهی بر سر سروی چو شمعی در شب تاری
فراز طاق جفت چشم خون ریز سیه کارشکشیده تا بن گوشش خطی پیوسته زنگاری
ز جا برجستم و بی خویشتن در پایش افتادمشدم از دست و در پایش نهادم سر به صد یاری
سرم برداشت از خاک ره و بنواخت بسیارمکه ما هرگز عزیزان را نیندازیم در خواری
پیاپی ریخت در حلقم شرابی چند مستانهکز آن داروی بیهوشی ندارم روی هشیاری
به شب خورشید را دیدن ز دستش باده نوشیدنمحال محض پنداری خیال فاسد انگاری
به چشم ظاهری آنگه جمال غیب کی بینیتوانی دید اگر خود را ز پیش خویش برداری
به دست آوردمش از بس که می گفتم خداوندانزاری تا به کی زارد بمگذارش بدین زاری