شمارهٔ ۱۱۹۹
بامن ای یار ندانم سر یاری داریمن برآنم همه باری که نداری داری
اگرت رغبت این خیر بود آن قدرتکه من دلشده را کار برآری داری
من به جان در طلب وصل تو الا با منهر کجا می نگرم خلوت کاری داری
با که خوردی می و خلوت به کجا کردی دوشدر تو پیداست که چشمان خماری داری
نیست بر مجمر حسن تو بخوری ز وفاتو همان شیوه ی خوبان بخاری داری
من تو را خور نخوانم که تو فردوس منیجز وفا جمله ی اوصاف حواری داری
از فراق تو دریغا که نزاری را نیستآن فراغت که تو ازکار نزاری داری
دوستی کرد و بگفت از سر لطف ای مسکینکار زر دارد و همواره تو زاری داری