شمارهٔ ۵۱۳
پیرانه سرم کاری پیش آمد و مشکل شدناچار چنین باشد هرکو ز پی دل شد
جان و دل و دین دادم بر باد ز دست دلبنگر که مرا از دل چه مرتبه حاصل شد
من بر سر کوی او تسلیم شدم مطلقبازش غم جان نبوَد هر مرغ که بسمل شد
با عقل همی گفتم اندیشه بهبودیعشق آمد و بر هم زد کار آمد و مشکل شد
زین پیش ندانستم تا با که درافتادمبر هرکه فتد کاری آنست که غافل شد
ما پرتو آن نوریم ار نه به چه ضدیتهر کو نفس از ما زد با خاک مقابل شد
آری نفس مردان بر سدره کند جولانتا چشم زدی بر هم حاصل همه واصل شد
گر عقل چنین باشد با نفس که در پیش استبی واسطهء اول در مرتبه عاقل شد
پس هیچ نه درپاید چون عقل تمام آیدکو کیست که نه این جا بی واسطه کامل شد
بر من به ملامت گر تشنیع زند جاهلجهل است و گناه من در گردن جاهل شد
عقلم ز پی نسبت بیچاره نزاری رامی خواست که بستاند عشق آمد و حایل شد