گنج

شمارهٔ ۷۸۹

ز راهِ لطف درین کلبۀ خراب خرامکه من ترا ز تو خواهم نه نامه و نه پیام
وگر قدم نکنی رنجه حکم نتوان کردعلی الخصوص که تو حاکمی و بنده غلام
دلِ مرا سرِ چندین شکیب ممکن نیستکدام شیفته ساکن بود به صبر مدام
به صابری نتوان کرد عاشقی بنگرکه راه عشق کدام است و راه صبر کدام
کجا که روی تو بینند خلد نیست حلالکجا که وصل تو خواهند کعبه نیست حرام
چه باک اگر بفتادم ز چشمِ دشمن و دوستچه التفات بود عشق را به ننگ وز نام
غمی به هر نفسی بر دلم منه بنشینسری به هر قدمی در رهت نهم بخرام
حمایتِ تو نماید مرا ز هجر خلاصعنایتِ تو رساند مرا ز وصل به کام
ترا وفایِ من و شفقت نزاری بسمرا رضایِ تو و رحمت خدای تمام