شمارهٔ ۷۹۰
هزار شکر که برگشتم از سفر به مقامبه رغمِ دشمنی و دیدم جمالِ دوست به کام
دگر مجاهده غربتم هوس نکندکه در مشاهده دوستان خوش است مدام
چو از قیامتِ روزِ وداع یاد آرمعرق ز هیبتِ آنم فرو چکد ز مسام
به دردِ دل نظری از پس و رهی در پیشچنان که بادیه شوقِ عشق بیانجام
هزار نامه سیه کردهام به دوده دلبه دستِ باد صبا دادهام اُلام اُلام
جفای چرخ و عذابِ سفر مپرس از منچه گویمت که چه آمد به رویم از ایّام
شکایتی که من از روزگار دارم همبه روزگار حکایت کنم علی الاتمام
به زور و زاری اگر بی تو بادهای خوردمحلالزاده نی ام گر نگفتهام که حرام
خمارِ مردم عاشق ز باده ننشیندکه دردِ عشق نگیرد به دُردِ می آرام
به مجلسی که درافتاد میندانستمکه زهر میخورم از غصّه یا شراب از جام
به بویِ دوست چنان مست و بیخبر بودمکه حاجتِ می و مسکر نبود و عطرِ مشام
سماعِ مطرب و بانگِ نماز فرق نداشتبه گوشِ من که مخالف کدام و راست کدام
به اختیار نزاری دگر سفر نکندکه احتیاط کند مرغِ زخمخورده ز دام