شمارهٔ ۱۱۲۵
تا در خرابه ی دلِ ما خانه کردهایخلوتسرای سینه چو کاشانه کردهای
کنج دلم نه لایق گنج غم تو بودآری مقامِ گنج به ویرانه کردهای
آن بود بس مرا که شدم آشنای تویکبارهام ز مشغله بیگانه کردهای
یک جرعه بیقرار کند پیل مست رازین باده بر سرم که به پیمانه کردهای
دیوانه گر به سلسله عاقل شود چراما را به زلفِ سلسله دیوانه کردهای
خالِ لبت به دولتِ این حالم اوفکنددربندِ دامم از پی این دانه کردهای
خود را به چشم مدّعیان وانمودهایاندر زبانِ خلق چو افسانه کردهای
منمای شمعِ روی به هر کس که خلق رانادیده بر جمال چو پروانه کردهای
یکباره پرده از سَرِ سِر برگرفتهایخوش رفتهای نزاری و مردانه کردهای