شمارهٔ ۱۳۱۴
من بعد ازین چه گونه کنم بی تو زندگانیجانم فدای جان تو با غایت الامانی
منظورِ عارفانِ مشایخ بود همیشهاندر میان حلقه و تو در میانِ جانی
ای سرو نازنین چه تفاوت کند که گهگهاز گلستان وصل نسیمی به ما رسانی
وی دست گیرِ بیسر و پایان ز دست رفتمیک التفات کن به ترحم که میتوانی
ناممکن است جز به وجود مبارک تواحیای من که قوت دل و قوت روانی
میخواهمت ببینم و چندان محل ندارمکآواز بشنوم ز پس پردهی نهانی
جانم به صد شکنجه فرو میرود به هر دماگر اندرون به حلق برآید ز ناتوانی
برهم رود ز گرمْروی دانه دانهی اشکمآبی چو یخ فسرده ندیدم بدین روانی
گِل کرد خاک و مهر گیا بردمید زان گِلباران چشم میفشانم ز مهربانی
شاید که زیر پای فراقت ملولْ طبعمکز شاخِ بارور نه بدیع است سر گرانی
در عشق غیر عشق نمیگنجد ای نزاریتا پای بندِ خویشتنی قدرِ خود ندانی
جز در رکاب عشق مرو کز پی تفاخرخواهی که آفتاب بانو کند همْعنانی