شمارهٔ ۳۷
خوشا مطالعه کردن جمالِ بستان رابه موسمی که صبا تازه می کند جان را
میانِ باغ خرامان گرفته دست به دستنگارِ سیب زنخدانِ نار پستان را
قدح به دور بگردان دمادم ای ساقیکه نیست رویِ ثباتی سپهرِ گردان را
به مذهبِ صلحا شربِ آبِ رزنهی استبده ، بیار ، ستیزِ صلاح جویان را
فغان زچنگ برآورد پیاپی ای مطربوز آن فغان مددِ روح بخش انسان را
خلافِ مدّعیان است التفات به چنگبزن به تار علی رغمِ جانِ نادان را
خوش است مجلس آزادگان که فرقی نیستمیانِ مجمعِ ایشان گدا و سلطان را
زوال دور مبیناد مجلسی که دروستبتی که نیست چو او در بهشت رضوان را
نزاریا اگرت ره نمی دهند آن جاعجب مدار که دفعی معیّن است آن را
سپندِ دل همه بر آتشِ دعا دارندچه گونه چشم رسد روزگارِ ایشان را