شمارهٔ ۳۸
می بیارید و به می تازه کنید ایمان راغم جنّات و جهنم نبود رندان را
ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسیکه در آن کوی مجالی نبود رضوان را
عاقلان را به مقامات مجانین ره نیستبا چنین قوم که ماییم چه کارایشان را
راز مگشا و گر چاره نباشد این عهدبا کسی بند که باطل نکند پیمان را
هر چه درباره من گفت به جای خود بودمن ملامت نکنم معترض نادان را
ره به مجنون نبرد عاقل تدبیر اندیشخبر از عالم انسان نبود حیوان را
هر که راه از حیوانی سوی انسانی یافتبشنیده ست و بدانست که جان جانان را
همه دشواری وآسانی دل چندان استکه بدانست که موقوف که دارد جان را
مصلحت بین و به هم برزده لفظی است خلنجکد خدایی نرسد بی سرو بی سامان را
ما نترسیم ز تهدید و وعید دشمندوست گر سر برود رد نکند فرمان را
گر چو من رانده یی قربت این حضرت یافتنظر شاه جهان است که داند آن را
گر گدایی چو نزاری نبود ور باشدهیچ نقصان نکند مملکت سلطان را