گنج

شمارهٔ ۳۹

زمانه باز جوان کرد پیرزالِ جهان رابیار می که حیات از می است پیرو جوان را
مگر تتبّعِ من می کند سحاب به نیسانکه وقفِ طرفِ چمن کرد چشم ژاله فشان را
ببین بساطِ بساتین ز گونه گونه ریاحینبه چشم تجربه اعجوبهٔ زمین و زمان را
به چشم بر سرِ گل می کند نثار لآلیصباح از آن صدفِ غنچه باز کرد دهان را
شکیب چند کند بلبل اختیار ندارداگر ز بی خبری فاش کرد رازِ نهان را
به باغبان که رساند سلامِ من که اجازتنمی دهی که تفرّج کنند سرو روان را
دل ضعیف من از هول بانگ رعد بترسدبیار و بر سر من کش سبک شراب گران را
حکیم می کده از بهر اعتبار اطبّابه جام باده مداوا کند چنین خفقان را
ز دست حور وشی حالیا به نقد خوش آیدمی و مشاهده ما را و نسیه اهل جنان را
ز تیر طعنه چه ترسم چرا سجود نیارمکشیده تا بنِ گوش ابروانِ هم چو کمان را
من التفات ندارم به اعتراضِ مقلّدکه اعتبار نباشد مزخرفاتِ چنان را
نزاریا سر دار آمده ست افسر مرداناگر نداری ای سر نگاه دار زبان را