شمارهٔ ۳۶
با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرابی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا
مشتاقِ دوستانم تا می رود نفسهرگز ز سر برون نرود این هوس مرا
لبّیکِ دوست می زنم و مست می دومگو خواه محتسب زن و خواهی عسس مرا
حاجت به تیغ نیست بگویید با رقیبیک غمزه زان دو چشم پرآشوب بس مرا
با شاه گو بگوی که با دوستان دمیخوش تر ز تخت گاه تو آید حرس مرا
برمن به جز ولی همه ملک ار شوند خصمگو پوست در کشند زسر چون عدس مرا
من در قیامتم ز رقیبانِ کویِ دوستحاجت به حشر نیست دگر زین سپس مرا
سیلی چنین که می رود از دیده در کنارمعذورم ار به چشم در آید ارس مرا
تا وارهاندم ز نزاری دریغ اگربودی به توبه کردن دل دسترس مرا