شمارهٔ ۹۱۲
ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیمبا حور نشستیم و به فردوس رسیدیم
زان می که حلال است چنان مست ببودیمکز هرچه حلال است و حرام است بریدیم
مستان الستیم ولی نفی گمان رابا خلق نمودیم که بی خود زنبیدیم
آب خضر اینجاست که ماییم ولی چشمباریک نظر بود سر چشمه ندیدم
اول به دم اهل علو غره نبودیمصوری به جهان در زسر جهل دمیدیم
دیگر به ورع جامه ی طامات ندوزیمیک رنگ ببودیم و دوتایی بدریدیم
تو خود منه ای خواجه که ما هم چو گروههبا آخر سررشته ی خود باز دویدیم
آن بار کژی بود که بی فایده عمریاز عقل به تنبیه و ستم می طلبیدیم
دیوانه ببودیم نزاری و محال استامید به هشیاری آن می که چشیدیم
گر فایده ی دیگرت از عشق نباشدآخر نه بدین واسطه از خود برهیدیم