گنج

شمارهٔ ۷۸۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ول۹ بیت
نشسته ام به خیالی که می پزم مشغولسری ز عقل نفور و دلی ز خلق ملول
در اوفتاده به گردابِ فکر و قلزمِ عشقکه نه نهایتِ عرضش بود نه غایتِ طول
ولایتی که به دیوانگانِ عشق دهندکجا به کنه نهایاتِ آن رسند عقول
کجا برند مجانین نصیحتِ عقلاکه پند از او و نصیحت نمی کنند قبول
سپاهِ عشق درآمد جهانِ جان بگرفتدل از ولایتِ صبر و شکیب شد معزول
رئیسِ شهر بیاراست بام و برزن و کویولی به کُنجِ گدا کرد پادشاه نزول
گرفته چون شترِ مست راهِ بادیه پیشنه طبع مایلِ مشرب نه راغبِ مأکول
خلافِ عقل به دیوانگی بر آرم سرکنون که نامِ نزاری نهاده ای بُهلول
حسود در حقِ من هر چه خواه گو می گوکه من به دولتِ شه فارغم ز فضلِ فضول