گنج

شمارهٔ ۱۴۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ساست۱۰ بیت
عشق این است که ما راست دگرها هوس استهر که چون ماست نشانیش ز معشوق بس است
در حضوریم به کویش ز شد آمد فارغشهر پندار که بی محتسب و بی عسس است
خود چه باک است اگر شهر پر از محتسب اندیا چه بیم است ز هر چند که در دهر کس است
دوست گو خواه نهان باشد گو خواه عیاناصل معنی طلبد عشق که سوزش هوس است
قدر عیسی نشناسد خر بفسرده نفسچه شناسند که موسی دم و عیسی نفس است
عقل کشتی صفتان را به جهالت نوح استعشق ره گم شدگان را به دلالت جرس است
ما که دیوانه عشقیم ز عقل آزادیمهر که جایی رسد از پس رَوی عقل خس است
صید چون مرغ نگردیم به هر دانه که خودنسر طایر به بر همت ما چون مگس است
عمر ما را چه تفاوت که اجل در پیش استعشق ما را چه تفاوت که غرامت ز پس است
هیچ دیوانه درین ره به نزاری نرسدبه رسیدن نبود آن که بدو دست رس است