گنج

شمارهٔ ۱۴۰

قاعدهٔ روزگار پرورش ناسزاستورنه گداپیشه را دست تسلط چراست
عقل تبّرا کند از دل دنیاپرستدل نبود گر نرفت بر روش عقل راست
دنیی و دین پیش ما هست مثال دو رعدهر دو به هم برزدن شیوهٔ چالاک ماست
مرکب شبدیز نیست لایق هر خرسواردر خور هر ناسزا هم به سزا ناسزاست
بر سر هر دون نهد چرخ کلاه مهیپیرهن اهل دل زین حرکت‌ها قباست
ای که ز عقل مجاز ساخته‌ای مرکبیبیهده می‌تازیش روز و شب از چپ و راست
شبههٔ عقل است این مطلق و تو مشتبهوهم تو در پیش تو پیشرو و مقتداست
دنیی و عقبی به هم هر دو حجاب تو اندباز تو و این و آن هر سه حجاب خداست
دیدهٔ خود دیده را طاقت آن نور نیستهیچ ندیدن جز او مرتبهٔ اولیاست
معرفت او به دوست اوست که فی‌الجمله اوستسرحد امکان عقل زین طرف کبریاست
چشمه اگر با محیط لاف احاطت زندصورت دعوی محال نص تصور خطاست
معنی کثرت عیان باز نمایم به توچیست همین والسلام رای و قیاس شماست
شایبهٔ عیب‌جوی ظاهر اهل ریاآینهٔ راست‌گوی باطن اهل صفاست
دوش درآمد سروش گفت نزاری بیاجای تو این توده نیست سدرهٔ تو منتهاست
دنیی و دین نزد من جز هبل و لات نیستپس تو اگر بعد از این بت نپرستی رواست