شمارهٔ ۶۱۲
هرگز گمان مبر که کنم با تو دل دگربا تو بر آن سرم که برم دوستی به سر
ما را به اختلافِ زمان التفات نیستبر ما به هیچ نقصِ مودّت گمان مبر
نهنه روا مدار که بعد از وفایِ عهدهرگز کند خلافی تو بر خاطرم گذر
گر اقتضایِ دور کند هفتهای خلافتشنیع بر قضا نتوان زد بدین قدر
در بابِ عرضِ بندگی ات گر مقصّرمآن به که با مشاهده اندازم این سمر
با لطفِ خود بگوی که چون زابتدا مراکردی قبول باز مگیر آخر آن نظر
تا حاسدان گویند از بیقدم گریزتا طاعنان نگویند از بیوفا حذر
روی و ریا نه کارِ محبّانِ صادق استهر جا محبّت است دل از دل دهد خبر
گر بند بند باز گشایند چون قباشصادق چو کوه بسته بود در وفا کمر
سالک درین منازل و مرحل کسی بودکز خویشتن به پای ارادت کند سفر
آری نزاریا من و ما چیست جز حجاباز خویشتن به در شو و از خود به در نگر
تا بر تو باز صورتِ فطرت شود عیانوز برزخِ مخیّله بیرون شوی مگر
ماییم و دوستی غمِ دشمن نمیخوریممَی میخوریم نه غم تو نیز غم مخور