شمارهٔ ۸۰۵
یک امشبی که به خدمت به باده بنشستممکن به بی ادبی سرزنش که بس مستم
اگر اشارتِ بوسی کنم مکن منعموگر به حلقۀ زلفت برم مبر دستم
تو بس غریب نوازی اگر نه باده به دستمرا چه زهره که هم زانوی تو بنشستم
نه حّدِ مرتبۀ هم چو من ضعیفی بودکه دل به چون تو حریفی شگرف در بستم
ورایِ این چه سعادت بود همین مقدارکفایت است که در دولتِ تو پیوستم
به اختیار شدم صید زلفِ مفتولتهمان رمیده نی ام کز کمند می جستم
ز عشق باختن ار توبه کرده بودم شکرکه بر محبّتِ رویِ تو توبه بشکستم
اگر به دیدۀ من پای نهی شایدبرو که در قدمت هم چو خاکِ ره پستم
خلافِ رایِ نزاری مکن که کم یابیمطیع تر ز چنین بنده ای که من هستم