شمارهٔ ۸۰۴
نمی شود به حیل با تو در کمر دستممگر که چون کمرت پر شود به زر دستم
نه زر که در قدمت ریزم و نه بازویِ آنکه زور پنجه بود بر تو از زبر دستم
به فقرِ من منگر یک نظر به حالم کنکه خاک زر شود از دولتِ تو در دستم
به افتخار نهد سر زمانه بر پایماگر رسد به سرِ زلفت ای پسر دستم
کتابِ حسن تو وقتی نوشتمی بخطیچنان که بوسه دهد تیرِ چرخ بر دستم
کنون ز شیوۀ خطّ تو شرم می دارمکه بر قلم نهد انگشت ها دگر دستم
به دامنت نزنم دست از آن که آلوده ستعلی الدّوام به خونابۀ جگر دستم
طمع نمی برم از وصل و چشم می دارمکه در مراد شود با تو در کمر دستم
حذر ز نالۀ زارِ نزاری و مپسندبر آسمان همه شب از تو تا سحر دستم
مهل که غرق شوم بس که بر لب آمد آباگر چنان که نگیری درین خط دستم