گنج

شمارهٔ ۴۶۷

دلم ز سوز جگر دم به دم بمی‌سوزدکدام دل که ز سر تا قدم بمی‌سوزد
عجب ز مردمک دیده مانده ام که مداممیان آب دو چشم است و هم بمی‌سوزد
ز آه من دمِ باد صبا نمی فسرَدز سوز من نفس صبح دم بمی‌سوزد
ز می که مونس جان بود بر شکست دلمکه در عروق ز اندیشه دم بمی‌سوزد
ز جام جم چه کند مفلسی که در شب تاربه دود آه سحر ملک جم بمی‌سوزد
به من نماند ز هستی و نیستی چیزیکه برق عشق ، وجود و عدم بمی‌سوزد
اگر بسوخت تنم از سموم غم چه عجبکه آدمی ز بس افراط غم بمی‌سوزد
بسوختیم و دمی در رقیب ما نگرفتبلی بلی مگر افسرده کم بمی‌سوزد
ز بس که شعله آهم به شعر در پیچدمداد وقت کتابت قلم بمی‌سوزد
حذر ز سوز نذاری کز آتش سینهبه چنگ بر نفس زیر و بم بمی‌سوزد