گنج

شمارهٔ ۴۶۶

خرد را که می ننگ و نامش بسوزدبده تا حلال و حرامش بسوزد
به بد گفتن ما فقیه فسردهزبان در مکش گو که کامش بسوزد
مدام از پی ما چه تشنیع داردبیا گو بخور تا مدامش بسوزد
اگر عشق در جانش اندازد آتشرکوع و سجود و قیامش بسوزد
اگر زآهن و سنگ باشد وجودشبه یک شعله خود برق جامش بسوزد
از این آب آتش صفت گو دو کاسهبه افسرده ده تا تمامش بسوزد
خلاصش دهد از خیال مصورتمنای سودای خامش بسوزد
نسیمی اگر از دماغش برآیدز تف حرارت مشامش بسوزد
زمانه اگر بر مرادم نگرددز دود نفس صبح و شامش بسوزد
به آهی که از اندرونم برآیدتر و خشک ما لا کلامش بسوزد
چنان در وجود نزاری زن آتشکه خون در عروق و مشامش بسوزد