شمارهٔ ۸۹۶
خویش را با یاد جانان می دهمهر نفس بر یاد او جان می دهم
می کنم ساغر تهی از شرب و بازپر زخون دیده تاوان می دهم
گر چه از وصلش ندارم بهره ایحالیا انصاف هجران می دهم
ورچه زلفش بر ضلالت می رودمن بدو اقرار ایمان می دهم
تا مگر یابم ز دل یک دم خلاصشربت بی هوشیش زان می دهم
دیده و دل دشمن جان من اندجان به درد از دست ایشان می دهم
از برای جمع راتر تحفه ایهر دم از طبع پریشان می دهم
می کشم مسکین نزاری را به فکرتشنگان را آب حیوان می دهم