گنج

شمارهٔ ۸۹۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: پایم۱۰ بیت
فرو شده است به گل باز تا کمر پایمبر آر عقل بیا گو از ین خطر پایم
از این وحل به حیل نیست روی استخلاصکمند زلف تو هم برکشد مگر پایم
خوش است عالم آشفتگی دریغ که نیستسلاسل سر زلفت نهاده بر پایم
به هر کجا که قدم می نهم مگر گوییبه زیر آتش تیزست وز زبر پایم
ز بس که خون دل و دیده ریختم بر خاکبه احتیاط به کویت کند گذر پایم
بر آستانه ملازم شود چو از در توامید نیست که جایی دگر شود پایم
گرم به شادی رویت وصال دست دهدبه زینهار در افتد غم تو در پایم
مرا فقیر مدان کز نثار چشم من استهمیشه بر سر گنجینه ی گهر پایم
اگر چه نیست برآورده ی قضا دستموگرچه هست فرو بسته ی قدر پایم
مگو نزاری عاشق چه مرد عشق من استکه در وفای تو قطبی ست معتبر پایم