گنج

شمارهٔ ۸۷۶

در انتظار وصال تو عمر می گذرانمقرار عهد بر این بود و من هنوز برآنم
چه روزگار به سر برگذشت و عمر به سر شدکه من ز دست تو بر سرزنان و جامه درانم
تو فارغ از من و من از پی قدوم وصولتدو دیده بر سر ره مانده هم چو منتظرانم
اگر چه در نظر صورتم به شکل نیاییولی به چشم ملاقات معنوی نگرانم
{در متن چاپی افتادگی دارد} با رقیب کوی تو گفتماگر به لطف نمی خوانیم به قهر مرانم
جواب داد که این جا مگرد بیش و حذر کنکه من ملازم این در به دفع کژ نظرانم
محیط عشق و به گرداب درفتاده چه کوشمدگر زمانه نه ممکن که افکند به کرانم
ز بس که بر سر سودا کشیده می کنم اقداحسبک شدند دماغ و دل از شراب گرانم
بهشت نقد نزاری تویی و بس که مذکِّربه حور نسیه نیارد فریفت چون دگرانم