شمارهٔ ۸۷۵
اگر عشق تو شد در خون جانمقضا از خویشتن چون بگذرانم
نداری مستیِ من هوشیاریکه از مبدای فطرت هم چنانم
گرو بندم که هر عاقل که زلفتببیند در نشورد من بمانم
ز دستم برنمی خیزد نثاریندانم تا چه در پایت فشانم
دلم آویزشی دارد به زلفتغمت آمیزشی دارد به جانم
طمع دارم زمین بوسی دگر باراگر مهلت دهد دورِ زمانم
امیدم باز میدارد خیالتبکوشم هم مگر ضایع نمانم
زمانه گرچه هم توسن رکاب استمگر بر بخت گرداند عنانم
دلم آبی کند هر روز در گِلوزین پس سر نخواهم شست دانم
بدان می آردم غیرت که نارددگر نام نزاری بر زبانم