شمارهٔ ۱۳۰۱
گر به من می آورد باد از عرق چینش نسیمینیم جانی دارم ایثارش کنم زان هم به نیمی
نیمه دیگه نگهدارم که باز آید نگارملایقِ جانان نیازِ جان بود نه زر و سیمی
چون ندارم محرمِ رازِ نهانی با که گویممحرمی باید که دارد حرمتِ حدِ حریمی
گنجِ پنهان در میان نتوان نهادن با گداییگُربُزی باید محلِ راز را نه هر سلیمی
هر ضعیفی در مسالک طاقتِ هجران نداردبر خضر چون معترض بودهست هر موسی کلیمی
صبر باید کرد تا طالع شود صبح قیامتطبلِ بی هنگام نتوانیم زد زیر گلیمی
تا نباید کرد در سیری چنین ترکِ تقیهمصلحت مارا نصیحت میکند نه ترس و بیمی
گردنِ تسلیم بنهادیم بیکرهی که بردنبارِ تشنیع و ملامت واجب است از هر لئیمی
گر ز خود دیوانهای سازی ز نادانان برستیدر خورِ این راز چون بهلول میباید حکیمی
چون نمیباشد گزیر از پختنِ سودایِ خامتبا کرم ساز ای نزاری چون نمییابی کریمی