شمارهٔ ۱۳۰۰
مهر ماه آمد بیار ای ماهِ مهرافزای میاز رگِ جانِ صراحی هر زمان بگشای می
وا نگر کز دست رفتم غمزه ای بر ما گمارپیش تر کز پا درآیم بر سرم پیمای می
سحرِ مطلق می کند طبعِ مسیح انفاسِ منهر چه در مغزِ پرآشوبم بگیرد جای می
دسته ی گل هر که را از باغِ طبعم آرزوستبی تقاضا گو مرا تشریف می فرمای می
بر فشانند آستینِ رقص تا دامانِ ماهگر نهد در محفلِ پرهیزگاران پای می
تا ببینی خویشتن را چون دراندازد به جامامتحانی کن به خورشیدِ فلک پیمای می
پیل با او بس نیاید زآن که وقتِ امتحانکودکی بر سازد از پیرِ فلک فرسای می
جام بر کف گیر و چون خم سینه صافی کن نخستتا نماید با تو جان در جامِ خون پالای می
جام بی می هیچ ننماید بدان کز ابتدامی نمود احوال در جامِ جهان آرای می
هر نکت سرّیست کز غیب آمده اینک ببینمی نماید معجز از طبعِ سخن پیرای می
وین نه زآن می باشد ای بابا که هر کس می خورنداز نزاری باز پرس ای وای می ای وای می