شمارهٔ ۲۰۶
آخر دور ظلم و بیدادستکه جهان در تزلزل افتاده ست
روی ها در سجود بر خاک استدست ها بر خدا به فریاد است
دل ظالم کجا و رحم کجابی ستون بی خبر ز فرهادست
گر جهان شد خراب باکی نیستچون وطن گاه جغد آبادست
نیست یک آدمی به ده قصبهکه نمی آید آدمی بادست
همه ابلیس و دیو و عفریت اندز آدمی خود کسی نشان داده ست؟
تکیه از جهل می کند نادانبر جهانی که سست بنیاد ست
هر که محجوب ماند از مطلوبهم خود از پیش خود بر استاده ست
سست عزما که طالب جاه استسخت جانا که آدمی زادست
خوش دلی در زمانه ننهادندو ان طلب می کند که ننهاده ست
در چنین دور خاک بر سر آنکه بدین زندگی دلش شادست
باده می خور نزاریا و مخورغم دنیا که سر به سر بادست