گنج

شمارهٔ ۲۰۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۱۱ بیت
گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دستکار ما با نفس محرم عشق افتاده ست
یار باید که حجاب من بی دل نشوددایم از صحبت نامحرمم این فریادست
بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقماگر انصاف ز من می طلبی بی دادست
یک نفس بیش ندارد چه کند صاحب وقتهر چه دیگر همه حشوست و خیال آبادست
جهد کن تا نفسی می رود اندر حلقتمگر آری دلِ دلسوخته‌ای را با دست
شادی آن که در مرحمت و رافت و فضلبر جماهیر گدایان غنی بگشاده ست
دنیی و عقبی اگر باز شناسی در وقتهمه در وقت حریفی ست که این دم شادست
ساکن وصل و امین باش سنایی گفته ستآخر ای یار دل اهل دل از پولادست
نوعروسی ست جهان گر چه قدیم است و لیکسهل باشد که چو تو ناخلفی دامادست
غایت رفق نزاری سخن شیرین استشیوه ی سنگ پرستی روش فرهادست
مسکرات است نه ترتیب سخن پیراییزادهٔ فطرت وقت است همین دم زاده ست