گنج

شمارهٔ ۲۰۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ست۸ بیت
دستم نمی دهد که بدارم ز یار دستاو پای درکشید و مرا کرد پای بست
سوزش به دل برآمد و راه نفس گرفتعشقش ز در درآمد و در کنج جان نشست
در عشق رازپوشم و معشوق پرده سوزدر هجر ناشکیبم و دل بر جفاپرست
گر ناسزاش دانم و گویم که هست نیستور بی وفاش خوانم و گویم که نیست هست
ای چشم عقل خسته ی آن غمزه ی چو تیروی پای خلق بسته ی آن زلف همچو شست
بر آسمان ز طلعت روی تو مه خجلدر بوستان ز قامت چست تو سرو پست
وصل تو جان دل شده را مایه ی حیاتهجر تو حلق غم زده را تخمه ی کبست
به زین نگاه کن به نزاری چو ناگهشمست تمام کردی از آن چشم نیم مست