شمارهٔ ۲۰۹
پیر ما نعره زنان کوزه ی دردی در دستروز آدینه به بازار درآمد سرمست
با مریدان به سر کوی خرابات کشیدبا حریفان خرابات به مجلس بنشست
قدحی پر بستد تا سرو بر دست گرفتگفت چه فاسق و چه زاهد و چه نیست و چه هست
صبغه الله به کار آید نی ارزق زرقرنج بی هوده بود رنگ بر او نتوان بست
بانگ برداشت که تا چند ز کوته نظریهان وهان عهد و وفا تازه کنید از سر دست
بت بود بت زر و سیم و رز و باغ و زن و زهبت پرستی نکند هر که بود دوست پرست
دست بگشاد و حریفان همه را جامه بکندباده در داد و مریدان همه را توبه شکست
هر که پیش آمد و تسلیم شد و بیعت کرداز بروت خود و از ریش همه خلق برست
کرد از قاعده و عادت و رسم استغفاربرد یاران همه را بر سر پیمان الست
دعوت پیر چو بشنید نزاری و بدیدخود همین سنت و دین داشت نزاری پیوست