شمارهٔ ۲۱۰
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۶ بیت
وقت گل جام مروق نتوان داد از دستجان من جان من الحق نتوان داد از دست
یار هم صحبت دیرینه به تزویر محالکه به هم بر نهد احمق نتوان داد از دست
سر گلگون می از دست مده حاضر باشکان عنانی ست که مطلق نتوان داد از دست
تا رسیدن به تماشای گلستان بهشتچمن باغ خورنق نتوان داد از دست
تا به چنگ آمدن زلف حواری حالیدامن یار مرفق نتوان داد از دست
گل و مل حاضر و منظور نزاری ناظربر مجاز این همه رونق نتوان داد از دست