گنج

شمارهٔ ۲۱۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۱۰ بیت
به روزگار شبی گر دهد وصالم دستخروس بانگ برارد سبک نباید جست
ستیزه ی شب وصل آمدست روز فراقمدارِ دور بر این نقطه می رود پیوست
چو هیچ ماهرخی نیست بی رقیب و ذنبچرا رضا ندهم بر قضا به حکم الست
میان ما و غم دوست در خروج و دخولبه جان دوست اگر هیچ امتناعی هست
رقیب گفت برفتی و توبه بشکستیکه دور چشم بد از توبه ی تو توبه پرست
ز درد طعنه ی او گفتمش تو را چه زیاناگر درست بود توبه ی من ار بشکست
جهانیان بشنیدند و آفرین کردندزهی نزاری قلّاشِ رندِ عاشقِ مست
قلندری ام وشنگوَلی و خراباتیبه زور، زهدی بر خود نمیتوانم بست
بسا که در حقِ ما محتسب چو صبحِ نخستدروغ گفت ولیکن به راستی بنشست
همان به است که انصاف خویشتن بدهمکه بی جواز ره از باژخواه نتوان رست