شمارهٔ ۳۵۰
دلم از تو دل برنخواهد گرفتپی یار دیگر مخواهد گرفت
اگر دسترس باشدش تا به حشرز پای تو سر بر نخواهد گرفت
به پای رقیبت درافتم به مهراگر کینه از سر نخواهد گرفت
وگر نه کنم پیکرش ریز ریزمکان بر دو پیکر نخواهد گرفت
پس قاف اگر چه کم از قاف نیستچو عنقا مجاور نخواهد گرفت
زتو بر گرفتن دل آخر که راستکه دل چون تو دل برنخواهد گرفت
گرفتم ز جام تو جانی چنانکه رضوان ز کوثر نخواهد گرفت
دریغا وفا گر نه کس در کنارچو تو نازپرور نخواهد گرفت
نزاری تو و زاری و درد دلبه زور و به زر در نخواهد گرفت
مکن بیش جهد و مزن آتشیکه در برزه ی تر نخواهد گرفت