شمارهٔ ۳۴۹
از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفتکه صبح و شام و شب و روز با شراب گرفت
بهانه می کنم آخر شراب باری چیستکه دل ز مشعله ی مهر دوست تاب گرفت
هنوز هیچ ندیدم مرا زمن بستدچه خوب رفت و موافق ره صواب گرفت
اگر نه بهر خلاص از عذاب هجران استچرا چنین به رحیل خودم شتاب گرفت
امید خیر بباید برید و استخلاصز تشنه یی که چو من بر پی سراب گرفت
گرت مجال بود از عذاب خلق گریزکه جغد خانه ازین غصّه در خراب گرفت
به آفتاب نگه کن که از حیا هر شامبه زیر چادر شب روی در نقاب گرفت
چو صور عشق فرو کوفتم ز هیبت آنکسی نماند که از من نه اجتناب گرفت
که راست طاقت نور تجلی شب طورشنیده ای که کلیم از چه اضطراب گرفت
ز تاب مهر دلم در پناه زلف گریختچو سایه دید فرو آمد و مآب گرفت
از آن بسوخت نزاری که طبع خود رایشمقام دیده و دل نزد آفتاب گرفت