شمارهٔ ۳۴۸
گر مرا در بی هشی با دوست کاری رفت رفتبیدلی را گر ز دستش اختیاری رفت رفت
نا به کاری مبتلایی در بلایی ماند ماندور خردمندی خطایی کرد و کاری رفت رفت
گر مراد از باغ دیدن چیدن گل بود بودبلبل شوریده را در سینه خاری رفت رفت
همت مجنون اگر جانی به لیلی داد دادور سری در مقدم زیبا نگاری رفت رفت
کشتییی گر در محیط افتاد و سیری کرد کردتختهیی از موج دریا بر کناری رفت رفت
گر مرا او با رقیبش در مقامی دید دیددر میان با دوست گر بوس و کناری رفت رفت
گر دلم از آتش آن زلف مشکین سوخت سوختوز بخورش در دماغم گر بخاری رفت رفت
در زیارتگاه دردم گر نیازی هست هستسوزناکی گر به زاری در مزاری رفت رفت
عشق اگر در بی قرای جان ما را داشت داشتاز پشیمانی چه حاصل گر قراری رفت رفت
آفت جان نزاری رغبت دل بود بودنیمجانی در سر دل رفت آری رفت رفت
گنج اگر چه دیر دیدم رنج ضایع نیست نیستچون وصالی یافتم گر انتظاری رفت رفت