شمارهٔ ۳۵۱
بوی عرق چین تو باد صبا برگرفتیا زخواص بهار نشو و نما برگرفت
گویی عطار صبح کرد معنبر جهاننافه ی چین برگشاد مشک ختا برگرفت
بوی گل بی وفا در سرش افکند شوربلبل شوریده سر راه نوا برگرفت
کرد دماغ خرد ممتلی از بوی خوشاز اثر آن نسیم سیر ز ما برگرفت
عقل سراسیمه شد صبر درآمد ز پایاز سر ما لطف تو دست چرا برگرفت
دل که ز ما برشکست سیر شد از ما دگرقاعده ی نو نهاد خوی شما برگرفت
هم به کناری امید داشتمی پیش ازینحسن تو خود از میان رسم عطا برگرفت
بر تو ملامت کند هر که به گوشش رسیدکز تو نزاری چرا راه رجا برگرفت
گفتمش آنِ توام گفت تو آن خودیمن ز کجا گفتمش او ز کجا برگرفت