گنج

شمارهٔ ۱۱۳۱

ای صورت خیالت در پیش من شرابیوی پرتو جمالت در چشمم آفتابی
از چشم پرخمارت در مغزِ من بخاریوز زلفِ تاب‌دارت در جانم اضطرابی
شب‌های تا به روزم از دیده رفته سیلیوز تابِ آتش تب در دل فتاده تابی
از سوز سینه بسته وز درد دل گشادهبر هر نفس شراری وز هر مژه زهابی
حلاج‌وار خواهم بر دار عشق خود راوز حلقه‌های زلفت در حلق من طنابی
یک ره نصیحتی کن خورشید حسنِ خود راتا فتنه برنخیزد گو برفکن نقابی
سوزِ تو در سرِ من صوری‌ست در قیامتمهرِ تو در دل من گنجی‌ست در خرابی
آخر به کویِ وصلت دریوزه چند آرمیا زود کن ثوابی یا باز ده جوابی
در کشتن نزاری تعجیل می‌نماییآهسته‌تر نگارا گر نیست بس شتابی