گنج

شمارهٔ ۱۱۳۰

دوش من بودم و خورشیدی و خوش مهتابیبر کف از مشعله ی آتش رخشان آبی
مجلس آراسته از طلعتِ خورشید و چو ماهساقیی پیش و چو کوه از پسِ در بوّابی
کردمی سجده چو ساقی به من آوردی میکشتیی پر که چو بحرش نبود پایابی
پیش ابرویِ بتی سجده توان برد که نیستجز مگر در حرمِ کعبه چنان محرابی
گر رقیبم ندهد بار مده گو که مرانیست در خورد بر آن در ملک الحجّابی
منم و رندی و قلاشی و از دنیایینیم جانی‌ست فدا گر کند استصوابی
من ز خم‌خانه ی عشق آمده‌ام مست و خرابسکّه ی من نشود قلب به هر قلّابی
نتوان برد به زورم ز خرابات برونگر درآویزند از گردن من قلابی
هم‌چو من کس نشناسد به جهان قیمتِ میمن خود الحق صفتش کرده‌ام از هر بابی
هم‌چو جامِ جمش از غیب دهد آگاهیگر منجّم کند از خشتِ خم اصطرلابی
راستی را عجب است این که نزاری گفته‌ستدوش من بودم و خورشید و خوش مهتابی
کردم امروز سوالی ز نزاری به جوابگفت آری نتوان دید از این به خوابی